سلام بازم به رسم قدیم به روزم!!!!!
گاهی چقدر حرف دلم را نمی زنم سر می کشم به ذهن کسی که خودِ منم زل می زنم به رهگذرانی که رفته اند به خواب کوچه ای که پر است از نبودنم رو به خودم نشسته ام و کفش های من هی جفت می شوند به سمت نرفتنم بارانی ام به خانه می آید بدون من هر روز !تابفهمم
!تب می کند تنم
تا ذره ذره کوه شوم در مسیر باد آن وقت برف های جهان شال گردنم من سایه ی غروب که در فکر شب شدن بر ریل های یخ زده ی راه آهنم
این چندمین شب است که من دفن می شوم؟ رو به خودم به سمت منی که فقط منم گاهی درست مثل خودم راه می روم گاهی درست مثل خودم حرف می زنم زمستان84
سلام پس از قرنها با یه غزل که البته از
کارای قدیمیه منه به روزم!
غروب....
غروب جاده مرا برد تا به تو برسم
قرار بود پس از سالها به تو برسم
همیشه دورترین آسمان تویی، گفتم
کبوتری بشوم تا رها به تو برسم
توانتخاب کن، این بار بعد از این مرا
که گم شوم، برگردم و یا به تو برسم
خودت بخواه بیایم به مقصدی که تویی
دعا بکن که شبیه دعا به تو برسم
دعا بکن که ردیف همین غزل بشوم
در انتهای همین بیتها به تو برسم
اگر صلاح ندانی تلاش بی معنی ست
اگر نخواهی - دیگر چرا به تو برسم!
چقدر باد می آید چقدر آه چقدر
چقدر فاصله مانده است تا به تو برسم.. !

آبان ٨۴ پیمان سلیمانی
امروز هوا همچنان ابری و دل من همانطور گرفته!
شعری بخوانید!
آورده است پیکرت را باد
ونامه های آخرت را باد
وپخش کرده در دل خانه
بوی غریب سنگرت را باد
تو رفته ای و هدیه خواهد داد
رزهای بین دفترت را باد
تو نیستی / وپاک خواهد کرد
چشمان خیس دخترت را باد
تو نیستی / و باز می پیچد
چادر نماز مادرت را باد
نه !نه ! تو نیستی / نمی دانی
پرکرده است سنگرت راباد
* وزن این شعر مفعولُ فاعلاتُ مفعولن می باشد
هیچی دیگه نمی گم
با غزلی از خودم که در اواخر سال ۸۱
گقته شده و در خرداد ۸۲ کامل شد
نزدیک صبح بود : خدا بر زمین چکید
و فصل سرخ رویش انسان فرا رسید
دروازه های روز به تدریج وا شدند
وقطره قطره روی زمین زندگی چکید
هر قطره آدمی شد و لغزید روی خاک
هر قطره بنده ای شد و به گوشه ای خزید
هر کس به گونه ای به وجود آمد از خودش
رنگ یکی سیاه و رنگ یکی سفید
***
من ایستاده بودم و چشمان خیس شهر
هر لحظه انتظار تو را داشت می کشید
که تو نیامدی و مرا باز شب گرفت
که تو نیامدی و مرا مرگ می وزید
من آرزو شدم که بیاید کسی که نیست
اما چقدرگمشده من نمی رسید
باران گرفت ... و اتوبان خیس مرگ شد
بارن گرفت و بغض زمین را کسی ندید
این زندگی چقدر حقیره ست و بی فروغ!
وقتی قرارنیست بیاید در آن امید
دلگیرم از وجود خودم تا تو نیستی!
دلگیرم از کسی که مرا بی تو آفرید
پیمان سلیمانی
نمی دونم چه طور اين همه غيبت رو توجيه کنم
... ولی
قول می دهم تند تند به روز باشم
و اما بعد از مدتی يه کار جديد که البته غزل نيست



نظرات () لینک مطلب