سلام پس از قرنها با یه غزل که البته از

 

        کارای قدیمیه منه به روزم!

پیمان سلیمانی

 

 

 

غروب....

غروب جاده مرا برد تا به تو برسم

قرار بود پس از سالها به تو برسم

همیشه دورترین آسمان تویی، گفتم
کبوتری بشوم تا رها به تو برسم

توانتخاب کن، این بار بعد از این مرا
که گم شوم، برگردم و یا به تو برسم

خودت بخواه بیایم به مقصدی که تویی

دعا بکن که شبیه دعا به تو برسم

دعا بکن که ردیف همین غزل بشوم
در انتهای همین بیتها به تو برسم

اگر صلاح ندانی تلاش بی معنی ست
اگر نخواهی - دیگر چرا به تو برسم!


چقدر باد می آید چقدر آه چقدر
چقدر فاصله مانده است تا به تو برسم.. !

 

آبان ٨۴ پیمان سلیمانی


نویسنده : پیمان سلیمانی ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ تاریخ جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧