پیمان سلیمانی

هیچی دیگه نمی گم

 

 

با غزلی از  خودم که در اواخر سال ۸۱

 

گقته شده و در خرداد ۸۲ کامل شد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نزدیک صبح بود : خدا بر زمین چکید

و فصل سرخ رویش انسان فرا رسید

 

دروازه های روز به تدریج  وا شدند

وقطره قطره روی زمین زندگی چکید

 

هر قطره آدمی شد و لغزید روی خاک

هر قطره بنده ای شد و به گوشه ای خزید

 

هر کس به گونه ای به وجود آمد از خودش

رنگ یکی سیاه  و رنگ یکی سفید

 

 

 

*** 

 

من ایستاده بودم و چشمان خیس شهر

هر لحظه انتظار تو را داشت می کشید

 

که تو نیامدی  و مرا باز شب گرفت

که تو نیامدی  و مرا مرگ می وزید

 

من آرزو شدم که بیاید کسی که نیست

اما چقدرگمشده من نمی رسید

 

باران گرفت ... و اتوبان خیس مرگ شد

بارن گرفت و بغض زمین را کسی ندید

 

این زندگی چقدر حقیره ست و بی فروغ!

وقتی قرارنیست بیاید در آن امید

 

دلگیرم از وجود خودم تا تو نیستی!

دلگیرم از کسی که مرا بی تو آفرید 

پیمان سلیمانی

پیمان سلیمانی

/ 120 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجتبي.م

خيلی وقته به روز نکرديد!! تازه های ادبی به روز شدtazeha.mihanblog.com

sharmin

مرحبا ! عالی بود به زيباييه يک احساس در خلوت باران

سليمانی

خوشحال شدم از ديدن وبلاگتون بچه کرمانشاهی ۰خيلی شاعر

مه آلود

غزل زيبايت منو ياد خاطره اي مه آلود انداخت امروز خيلي اتفاقي پيدات كردم

سلام يه شعر جديد لطفاً.منتظر باشم؟

مه آلود

سلام يه شعر جديد لطفاً.منتظر باشم؟

الهام علیپور

ستام دوست خوبم.بسیارازنگرش اوفکار وزیبایی اشعارارزشمندت سپاسگذارم.من هم شعرمیسرایم البته بیشترغزل.ازاهالی دل سرپلذهاب م

الهام علیپور

ستام دوست خوبم.بسیارازنگرش اوفکار وزیبایی اشعارارزشمندت سپاسگذارم.من هم شعرمیسرایم البته بیشترغزل.ازاهالی دل سرپلذهاب م

الهام علیپور

ستام دوست خوبم.بسیارازنگرش اوفکار وزیبایی اشعارارزشمندت سپاسگذارم.من هم شعرمیسرایم البته بیشترغزل.ازاهالی دل سرپلذهاب م