دیگر

این شعر رو خیلی وقت پیش گفتم (تاریخ زیرش هست)اما حادثه زلزله آذربایجان من رو مجاب کرد این شعر رو که یک جورایی با این فضای دردآلود سنخیت داره بازم بزنم توی این صفحه و تقدیم می کنم به همه هم وطنهای خوبم در آذربایجان...

شب شد/ و مرگ و فاجعه از هرطرف رسید
طوفان گرفت وپنجره فریاد می کشید

رخوت تمام هستی ما را به باد داد

از هرطرف تحجر و بیداد می وزید

گلدان شکست وآینه تصویرمرگ شد
ازشانه های خسته ی شب زخم می چکید

پوسید بغض کهنه ی تاریخی زمین
آتش گرفت دردل شب جنگل امید

آنقدر خوف و دلهره بارید که دگر
فریاد ما به گوش خود ما نمی رسید

از آن به بعد شهر پرازدرد ورنج شد
از آن به بعد حادثه هرروز می وزید

دیگر کسی ترانه امید را نخواند
دیگر کسی شکفتن خورشید را ندید!

(تیر81)
 
/ 4 نظر / 24 بازدید

متن جالبی بود موفق و موید باشید

فاطمه بابازاده

سلام ممنونم از حضورتون مناهل مازندران هستم-بابل شعر زیباتون رو هم خوندم

موفقیت در کمین شماست

امروز گامی برای موفقیت برداشته اید؟ مجموعه ی آموزشی سریع خوانی همراه با نرم افزار ارائه شده توسط استاد بزرگ کتاب خوانی جهان مجموعه ی 7 راز بزرگ انگیزه مجموعه ی آموزشی استفاده از قدرت حافظه مجموعه ی آموزشی استفاده بهینه از شرایط بد و بدشانسی ها مجموعه ی آموزشی تفکر تحول برانگیز مجموعه ی آموزشی تمرکز جادویی مجموعه ی آموزشی راه های اجرایی کسب ثروت مجموعه ی آموزشی مثبت اندیشی و اعتماد به نفس مجموعه ی آموزشی پیروزی در تعاملات روزانه بسته ی آموزشی نکات طلایی برای موفقیت دانشجویان بسته ی آموزشی نکات طلایی در صحبت کردن با کودکان زود دیر می شود 958185611

زربان

سلام. البته دو شعر گذاشتی. یکی خواندنی، دیگری دیدنی ... راستی، دوست دارم در جلسه ی شعرتان حضور پیدا کنم اما پاهایم به فرمان من نیستند. گاهی تو یقه ی زندگی را می گیری و گاه زندگی یقه ی تو را! به روزم